یکی بود یکی نبود..

خب خب 

روزی روزگاری . دختر هستی نامی بود . خیلی گوگولی بود . کلاس دوم بود وقتی شناختمش ( وی تا دیدش به پایه بودنش پی برد اگر حالا اون تیکش که اون زمان نمیدونستیم معنی پایه چیه رو فاکتور بگیریم ) رسما از همون موقع تا الان پایه تمام دیوونه بازیا و اسکل بازیا و تباهیام بودی... امیدوارم حس متقابلی بوده باشه XDD . دلم برات خیییلییی تنگ شده و هر روز به این فکر میکنم که کی یه فرصت میشه که بیام رو کولتون بپرم . مرسی که دوستم بودی پدرطوطی مکنه اونی نمای بی نظیری هستی . میخواستم پستو بنویسم برا 12 بزارم رو پیش نویس ولی خواستم همون موقع که تولدته بنویسم حسش بیشتر باشه .  57684953748253 ساله بشی پیش همه کسایی که دوسشون داری باشی از شر هرکسی که اذیتت میکنه خلاص شی ( خودم قدم اول براش برمیدارم ) . به رویاهات برسی و همییشههه یه لبخند گنده واقعی روی لبات باشه . بوس به کلت 

تولدت مبارک ^^

  • Tree tanbal 🦥🥥

im bacckk

سلااممممم 

من بر بگشتممم 

حتی یادم نیس اخرین پستی که گذاشتم برای کیه XDD

یه دقیقه بز برم چک بکنم 

.

.

.

خب اخریش برا 9 آذر بود . یه دوسه هفته ای میشه پس فک کنم . دلایلی برای پست نزاشتن دارم که هم منطقی و هم غیر منطقی XD

خب از اونجایی که ترما 5 دی شرو میشن و تکلیفای منم این مدت سنگین تر شده بود میتونه یکی از دلایل منطقی که پست نزاشتم باشه 

دلیل دوم اینکه وقتی بچه ها ستاره روشن میکردن منم با خودم میگفتم خب دیگه به هر صورت ستارم روشن شده پس بیخیالش XD

(در صورت اینکه نیمدانید وی یک عدد گشاد است )

خلاصه که بلی این طوری . ولی دیگ امروز با خودم گفتم بز بیام یه سر بزنم یه چی بگم نمد از روزم مثلا 

امروز به زور مدرسه برای یکی از رشته های المپیاد ثبت نام بکردم D: و بگم روز قبلشم وقتی منابع مرحله اولو دیدم برای رشته ها مشکلات قلبی پیدا کردم . ولی خب مدرسه گفت چون امتیاز داره حتما شرکت کنین . 

این از این . یکی دیگع از اتفاقایی که افتاد و فک میکنم ارزش گفتن داشته باشه اینه که کلی با پرسون و هستی عر زدم . برای آکسفورد :"))

خیییلییی دانشگاه خوشگلیه لعنتییی . خیلی رویاییه D: 

این مورد که هاگوارتز (پاترهدیا دستا بالا ) نقشش و فضاش از روی آکسفورد ساخته شده علاقم میتونم بگم بی نهایت برابر میکنه . برنامه ریختیم با پول کلیه هامون و خرخونی سه تایی بریم آکسفورد XD هرکی مایل به اومدن بود با آغوش باز میپزیریمش 

ولی خدایی خیلی رویاییه . یکی آکسفورد یکی هاروارد . وایبایی که میدن 180 درجه فرق دارن ولی خییلیی خوبننن 

بز عکس بزارم از هردوشون . 

دیس ایز آکسفورد :"))

اند دیس ایز هاروارد :"))

سایمن سز سکوت کنم و عر بزنم و ازتون بپرسم که نظر شما درباره این دو دانشگا چی بید و اینکه دانشگاه رویایی شما چی بید 

اینم ستاره روشن این دفعه به قلم خوده گشادم XD

 

  • Tree tanbal 🦥🥥

اندر احوالات سه بچ پارت دو

من:یکی از متنهامو براشون میفرستم که بخونن*

من:یکیتون وویس بگیره بخونه

پرسون:چرا؟

من:میخوام صداتونو بشنوم موقع خوندنش

ترنم:خب پرسون

ترنم:سنگ کاغذ قیچی بازی میکنیم هرکی باخت وویس بگیره

من:ایموجی سنگ:😐
ایموجی کاغذ:😔
ایموجی قیچی:😂
بفرستین ببینیم کی میبرهxD

ترنم و پرسون:حله

*بعد از دو سه دقیقه وقفه که به خاطر پیام معلم پرسون پیش اومد*

ترنم:خبب یکک دوو سههه

ترنم:😔

پرسون:😐

ترنم:به نام خدا
ترنم: من بردم
ترنم: گمشو برو
ترنم: 😂🤣🤣

من:وای من باید اینو بزارم تو وب ترنم..

 

+دیدین همه اکیپا یکیو دارن که هرچی میشه استوری میکنه؟ من همونم منتهی هرچی میشه پست میکنمxD

ترنم : ساری اگر ستارش باز روشن شد یه تیکش اشتب شده بود ادیت کردم ^^

  • 𝘼𝘺𝘭𝘪𝘯 --

اونلی کیدرامرز آندرستند

 

1.وقتی دان میکنی و با زیرنویس هماهنگ نیست

2.وقتی حتی 87 امین زیرنویسم به ویدیوعه نمیخوره

3.وقتی زیرنویسو اشتباهی دان میکنی

4.وقتی نت صرف میکنی 17 قسمت دان میکنی میبینی سانسور شده ست

5.سندروم نقش دوم

6.وقتی کره ایا لامصبا بین سه تا زامبی مثلث عشقی میسازن و به خودت میای میبینی نشستی داری برا عشق یه زامبی گریه میکنی

7.رومخی ها و کلیشه های تمامممم کیدراماها

8.صحنه دیدار در بچگی

9.وقتی سریالت تموم میشه و خودتو تو صفحه سیاه مانیتورت میبینی و یهو به این فک میکنی که داری چه گوهی با زندگیت میخوری

10."فقط یه قسمت دیگه"

 

+برا مورد هفت دارم یه پستی آماده میکنم بزارم وب خودم وقتی بازش کردم در آینده..میخوام حرص بخورم*-*

++جوری که وب ترنم عملا دست من و پرسونه:

  • 𝘼𝘺𝘭𝘪𝘯 --

+-+ در وصف استوری هایی که نباید گذاشت

هی دوستان.... یه کویین بچ اینجاست.. یه به هر حال چون وبم رو بستم اینجام .. و وب من و ترنم نداره که اصلا .... ماجرا از جایی شروع شد که توی وات یه استوری از یه شعر گذاشتم که اتفاقا عاشقانه بود و حدس بزنید چی ؟ همون روز مشاور مدرسه مون رو سیو کردم و چون توقع نداشتم سیو داشته منو اصلا چک نکردم...و در کل هاید نبود.....و حدس بزنید دیگه چی ؟ استوری ای که همه رو هاید کرده بودم که مسخره بازی درنیارن رو مشاور مدرسه دید.... و اره .. زنگ زد بهم و حرفای مثبت زد بعدم گفت به خودم سخت نگیرم و خیلی دوسم داره... منم این طوری رفتم پیش مامانم که مامان ... چیزی گفتی به خانم ؟ .... و در واقع وقتی فهمیدم چه بلایی سرم اومده که سین استوریمو دیدم... خب یه نفر استوریمو دیده چه طبیعی و بوم... مشاور مدرسه اس... و بوم تر من همه رو هاید کرده بوده ام.... و بوم تر تر پس بگو چرا زنگ زد حرفای قشنگ قشنگ ردیف کرد برام.................

+ الان فکر میکنه طرف ولم کرده رفته.... به خدا کتاب بود زن ..‌ تو چرا جدی میگیری....

++ روزگار سم بدی شده..........

+ عکس پست برای اینه که قبل خواب یکم چیزای قشنگ ببینید..

  • Parsoon :]

اندراحوالات سه بچ

تیپیکال ما

یا پرسون و ترنم با سرعت نور فک میزنن و من نشستم با افکار چرا با اینا دوست شدم نگاشون میکنم

یا من ناراحتم و اینا ویدیوکال گرفتن منو خوب کنن که باز تهش دوتایی دارن فک میزنن و من به افق خیره میشم

یا من دارم فنگرلی میکنم برا آیدلام و اینا اینجوری ان که خداوندا این هزار تا بچه داره اینیکی از کجا در اومد

با من رو یکی کراش زدم بهشون معرفی میکنم اینا میدزدنش

یا سه تایی داریم غیبت یه بنده خداییو میکنیم

بحث احساسیم هر هزار سال یه بار

یا سه تایی داریم عر میزنیم

کلا تو وضعیت نرمال نیستیم..xD

 

پشت صحنه ای که باید میزاشتم

 

+اولین پست من تو وب ترنمم! تبریک بگید@-@

  • 𝘼𝘺𝘭𝘪𝘯 --

همینیم که هستیم

توی خیابون ها قدم میزدن . به زمین نگاه میکرد و پاهاشون رو در حالی که به نوبت یکی بعد از دیگری برای حرکت کردن به سمت جلو از زمین بلند میشدن و دوباره مقداری جلو تر به زمین برمیگشتن رو از چشم میگذروند . داشتن فرار میکردن . اما از چی ؟ از دنیای پشت سرشون ، از دست عقربه هایی که ساعت به ساعت از زندگیشون رو کم میکرد . بدون اینکه باهم حرف بزنن فقط قدم میزدن تا اینکه بالاخره به یه کلبه کوچیک وسط جنگل رسیدن و تازه متوجه شدن که چقدر از شهر فاصله گرفتن . در زدن ولی کسی جواب نداد . کاپشنش رو در آورد و روی زمین انداخت و بعد ازم خواست که روش بشینم . فکر کنم اولین کلماتی بودن که بعد از اون مدت طولانی بینمون رد و بدل میشد . وقتی نشستم خودشم اومد و کنارم نشست و بعد از کمی مکث از سر اینکه مطمئن بشه جامون مناسبه به آسمون خیره شد . توی تصمیم گیری بین اینکه به صورتش نگاه کنم یا آسمون گیر کرده بودم تا اینکه متوجه انعکاس اون آسمون پر ستاره توی چشم هاش شدم و دلم خواست منم به اون منظره خیره بشم . در حالی که داشتم در کنارش به آسمون و ستاره هاش نگاه میکردم با خودم فکر کردم که چی مارو به اینجا کشوند ؟. شروع کرد به مرور کردن خاطرات چند ساعت پیش... خاطراتی نه چندان دور با حسی که انگار مدت ها ازشون میگذشت .

توی بالکن رستورانی نشسته بودن و در کنار دوستاشون آتیش بازی رو تماشا میکردن . از اون شب هایی بود که مطمئن بود هرچند سال هم بگذره قرار نیست مرور کردنشون خسته کننده بشه . وسطای آتیش بازی بودن که دستش رو کشید و باهم از اون محل بیرون رفتن . از این کارش تعحب کرده بود . اون آدمی نبود که غیرمنتظره رفتار کنه . دستم رو از دستش بیرون کشیدم و پرسیدم داری چیکار میکنی؟ فقط بهم نگاه کرد...طولانی نبود شاید دو ثانیه ، ولی طرز نگاهش توی اون دو ثانیه جوری بود که انگار برای ساعت ها داشت بهش نگاه میکرد . نگاهش درمونده بود و کاملا واضح که میخواد چیزی بگه... ولی نگفت و جاش دوباره اومد نزدیک ، دستم رو گرفت و جواب داد :«خواهش میکنم ، اینجا جاش نیست . نمیدونم کجا جاشه ولی اینجا...اینجا احساس راحتی نمیکنم . بزار یکم راه بریم تا جای مناسب رو پیدا کنم و بعدش قول میدم که بهت بگم دلیل این کارام چیه ». سرم رو آروم به سمت بالا و پایین تکون دادم و دوباره همراهش راه افتادم . منو کشوند و کشوند تا اینکه به یه خیابون خلوت رسیدیم . بالاخره وایساد ، دستم رو ول کرد و به آسمون خیره شد . به سمتم برگشت و با لبخند کوچیکی گفت :« اون طوری نگام نکن حس دیوونه ها بهم دست میده » جواب دادم :« نمیدونم تو الان چه حسی بهت دست داده ولی من دارم حس میکنم دارم با یه دیوونه حرف میزنم . چرا اون کارو کردی و منو کشوندی اینجا ؟» نفس عمیقی کشید و بالاخره شروع کرد به حرف زدن :« ما داریم بیش از حد به خودمون سخت میگیریم و من این وضعیتو دوس ندارم ... خسته شدم از بس خودم و خودتو دیدم که داریم سخت تلاش میکنیم و از خوشحالیای الانمون میگذریم برای آینده ای که تهشم قراره بمیریم . ساعت به ساعت از زندگیمون داره میگذره و ما داریم سخت تلاش میکنیم ، نمیدونیم چه زمانی قراره بمیریم و جای اینکه از الانمون استفاده کنیم داریم به خودمون سخت میگیریم . بیشتر از اونچه که باید . نمیگم نباید هیچ تلاشی برای آینده بکنیم ولی خسته نشدی ؟» منتظر بود جوابشو بدم ولی من فقط سکوت کرده بودم . نمیخواستم حرفی بزنم و منتظر بودم تا حرفاش تموم بشه . از نگاهش معلوم بود که خیلی وقته این حرف هارو توی خودش نگه داشته و این بد بود ، خیلی بد بود . بعد از اینکه دید جوابی نمیدم ادامه داد :« خواهش میکنم ، بیا بیشتر به الانمون اهمیت بدیم . بیا فرار کنیم از اون عقربه هایی که ساعت به ساعت از زندگیمون رو کمتر میکنن و این کار رو بدون فکر کردن به آینده انجام بدیم ، بیا تو لحظه زندگی کنیم ».

نیم ساعت بعد داشتم همراهش از عقربه ها فرار میکردم . پا به پاش توی خیابون هایی قدم میزدم که معلوم نبود تهش به کجا میرسه . و بالاخره من اینجا بودم ، جلوی در کلبه خالی ای کنارش نشسته بودم و به آسمون نگاه میکردم . ساعتو نگاه کردم و گفتم :« وقتی برگردم مامانم منو میکشه » با لبخند به سمتم برگشت و گفت :« بیا برای یه امشب ساعتای ذهنمونو بشکنیم و نگرانش نباشیم ».

دوباره به آسمون نگاه کردم . شکوندم ساعتای ذهنمو . حال بهتری پیدا کردم و با خودم فکر کردم چقد امشب حالم بهتره . برام مهم نیست وقتی برمیگردم چی میشه . ادم جدیدی میشم و دنیا باید باهام بسازه چون من همینی ام که هستم.... همینیم که هستیم .

  • Tree tanbal 🦥🥥

short daily :D

 

 

خاص بودن این اهنگ برام باید درک بشه . هروقت که گوشش میدم انگار دارم پا میزارم توی یه دنیای کاملا متفاوت ، یه دنیایی که خیلی از اینجا قشنگ تره :> 

امروز بعد دادن امتحان عربی به این نتیجه رسیدم که تنها یک راه موجود است برای من که این درسو نیفتم ( و البته نخونم چون حسش نیست ) و اونم اینه که یک عدد دوست دو زبانه فارسی عربی پیدا کنم . واقعا احتیاجش و جای خالیش تو زندگیم حس میشه XD . امروز که بخیر گذشت ولی باید برای ترم یه غلطی بکنم واقعا TT 

بعد امتحان عربی و نوشتن یه چنتا مشق شیمی حدودای ساعت 2 تا 6 ام نشستم تو محفل و با بقیه حرفیدم و بعدشم نشستم قسمت 4 سریال hellbound دیدم . هرکی دیده مرگ من بیاد با هم عر بزنیم برای این سریال TT . متفاوت بودنشو خیلیی دوس دارم . هرکی ندیده پیشنهاد میکنم ولی اخطار میدم من خودم تا ته ندیدم یهو اخرش بد تموم بشه یا شکست روحی بخوریم کاری از دستم بر نمیاد XD

دلم واقعا میخواد بعد مدت ها بتونم دوباره اهنگارو با تموم وجودم حس کنم . از تابستون هنزفریم یه سمتش خراب شده و توانایی حس کردن اهنگایی که دوست دارم اونم با تموم وجودم برام سخت شده . وقتی شبا هردوتا گوشیو میزاشتم تو گوشم و صداشم زیاد میکردم و با چراغای خاموش به سقف خیره میشدم حسی داشتم که فکر میکردم هیچ کس نمیتونه ازم بگیرتش . تا اینکه یه سمتش خراب شد و این تصورم به کل نابود شد و دیدم پس یه همچین چیز کوچیکیم میتونه گند بزنه به دلخوشیم... حقیقتا خودم خندم میگیره XDD از تابستون هی دارم به این فکر میکنم که برم به بابام بگم یکی جدید بگیره برام ولی نمیدونم چه جوابی میده چون یه جورایی بار اولم نیست XD فقط اینکه قبلا تا این حد با هنزفری خراب دووم نیاورده بودم و داره کم کم خیلی سخت میشه T^T . 

این هفته به خصوص امشب خودمو با دوتا اهنگ خفه کردم ، یکیش اهنگ پست و اون یکیش اهنگ همینیم که هستیم D: کم فارسی گوش میدم و این اهنگ ملودی و متن و همه چیش برام خاص بود وقتی بار اول گوشش دادم . تو فکرم یه متن کوتاه دیگه با توجه به این یکی بنویسم چون موقع گوش دادنش یه ایده هایی اومد تو ذهنم . 

روز شما چگونه بود ؟ D: 

  • Tree tanbal 🦥🥥

fixed

double take
Dhruv 

You're my vice, you're my muse


You're a nineteenth floor view


I don't see nobody but you 

  • Tree tanbal 🦥🥥

چالش سی روزه @-@ (روز سوم )

3. یه لیست از چیز هایی که میخوای توی زندگیت بهشون برسی بنویس

***

 

قرار بود دیروز بنویسم برای امروزو ولی به معنای واقعی کلمه جز دوتا چیز هیچی نمیومد به ذهنم 

کلی فسفر سوزوندم تا بالاخره یه چنتا چیز اومد تو ذهنم برای نوشتنش 

1- قطعا موفقیت . دلم میخواد توی دبیرستان ، دانشگاه و.... زندگیم در کل؟ 

2- به مولا من یه روز خونه با دوستام نگیرم وقتی بزرگ شدم ترنم نیستم . خیییلیی کیف میده با دوستات تو یه خونه زندگی کنین . فرض کن مثلا منو هستی و پرسون بیفتیم تو یه خونه... XD

3- کنسرت گروهایی که فنشونم برم T^T

5- برای انگلیسیم مدرک بگیرم 

6- یه مدت داشتم خودم ژاپنی یاد میگرفتم ولی ولش کردم سو اره ژاپنیمو خوب بکنم در حدی که انیمه بدون زیرنویس ببینم D:

7- یه داستان کامل بنویسم ؟ من همیشه چیزای کوتاه نوشتم و یکی دوتا دراز خواستم شرو بکنم ولی همیشه نصفه ول شده به خاطر دلایل متفاوت . یا ایده هام ته کشیده یا دیگه مودش نبوده یا وقت نشده TT سو بلی یه داستان کامل 

8- کنکور گند نزنم D: دلم یه رتبه خوب میخواد TT ( انگار جز من کس دیگه ای دلش رتبه خوب نمیخواد :/ ) 

9- این یه چیز کوتاه مدته که شامل این چالش نمیشه ولی حس کردم لازمه بگم... اینکه تا شنبه یه فصل و نیم فیزیک یاد بگیرم TT

10- هروقت که این کرونا اینا تموم شد دوباره برمیگردم به کلاسام ینی تنیس و تیرکمان و میخوام بهترین خودم توش باشم D:

11- امممم اون دختری بشم که مایه افتخار خانوادش باشه ؟ قبل از اونم مایه افتخار خودم D:

خیلییی بیشتره ، ولی دیگه ذهنم نمیکشید 

اینم روز سوم~

منبع مرسی بابت بالش ^^

  • Tree tanbal 🦥🥥

my dreamy tree house

a sloth in the bed

So don’t hide yourself

will you show me yourself

Be comfortable with the way you are

That's right, it's okay to be okay

that's okay / d.o
Designed By Erfan Powered by Bayan