مرسی که کنارم بودی

یکی بود...یکی نبود

من بودم...من تنهایی که همیشه در افکارش در حال گشت و گذار بود و هیچ وقت کسیو به خونه افکارش راه نمیداد... خونه زیبایی بود ولی تاریکی هایی داشت... تاریکی هایی که منه داستان تمام تلاشش رو برای نادیده گرفتنشون به کار میگرفت اما باز هم بودن زمان هایی که اون تاریکی ها بهش برمیگشتن و عذابش میدادن و تنها کاری که از دست منه داستان بر میومد فرار کردن بود. منه داستان دلش نمیخواست هیچ کس درباره اون تاریکی ها چیزی بدونه... برای همین بود که همیشه در اون خونه تنها بودم و اجازه نمیدادم کسی اثاثیه خونه رو به چشماش ببینه... چون منه داستان دلش میخواست قوی باشه ، هم تو چشم خودش و هم تو چشم دیگران. گذشت و گذشت تا اینکه توی داستان سر و کلت پیدات شد... تویی که هرچی بیشتر باهات آشنا میشدم بیشتر دلم میخواست به خونه ام راحت بدم... چون که با تمام آدمایی که میشناختم فرق داشتی... هم زمان درکم میکردی و با وجود بودن وقتایی که از طرفت درک نمیشدم باز هم بودی و حمایتم میکردی و این بهترین حس دنیا رو بهم میداد و همین باعث شده بود بیشتر دلم بخواد باهات حرف بزنم... حرفایی که از افکار روشن و عادی خونه ام شروع شد و یواش یواش به تاریک ترین هاش رسید... رسید به جایی که تو دیگه همه جای خونه رو گشت زده بودی...توی داستان دیگه همه چیز منو میدونستی...منی که به هیچ وجه دوست نداشت تمام خودش رو به کسی نشون بده ولی به تو داده بود.... من در خونه ام رو برات باز کرده بودم با ترس از اینکه منه داستانی که تو چشم همه و حتی خودت از قوی ترین انسان ها بود توی چشمت پژمرده بشه و دیگه باهام مثل همیشه نباشی... ولی با تمام این حرفا تو بازم کنارم وایسادی و بهم حرفایی زدی که شاید توی کل زندگیم نیازش داشتم.... اینکه من قوی ترین آدمی هستم که توی زندگیت دیدی و ازم میخوای به قوی بودن ادامه بدم و از افکار تاریکم نترسم...فرار نکنم

چه یکی بود و یکی نبود هایی که تموم شدن و رفتن....و حالا نوبت من بود که یکی بود و یکی نبودم رو به پایان برسونم

اول داستان منی بودم که میترسید با افکارش روبه رو بشه.... از اینکه قوی نباشه بدش میومد و دلش نمیخواست با رو به رو شدن با این موضوع از هم بشکنه....و آخر داستان تویی بودی که کمکم کرد تا رو به رو بشم و ببینم که نه تنها نشکستم ، بلکه قوی تر هم شدم... نشونم داد تنها چیزی که کل این مدت نیاز داشتم فقط یکم شجاعت بود...شجاعت برای روبه رو شدن با ترسم. مرسی که کنارم بودی رفیق...

و حالا این داستان هم به پایان رسید....میرم که یکی بود و یکی نبود جدیدم رو شروع کنم.

  • Tree tanbal 🦥🥥

دوست قدیمی

با کتاب جدیدی که بعد از خریدنش به دست گرفته بود به خونه برگشت و بعد از نشستن روی تختش و باز کردن کتاب شروع کرد به خوندن صفحات اول کتاب.... داستان این دفعه چی میتونست باشه؟ کاراکترا قرار بود چجوری سوپرایزش کنن؟ هیچ نظری نداشت... اما دختر به خوبی میدونست که داستان به هر جور و روشی که پیش بره اون قراره نهایت لذت رو ازش ببره... همیشه همین قدر مطمئن کتابی از کتابخونه میخرید و میخوند بدون اینکه حتی یکم از خلاصه ی کتاب چیزی بدونه.... اون به دوستای قدیمیش اعتماد کامل داشت و میدونست که هیچ وقت قرار نیست از سمتشون بی اعتمادی رو حس کنه... در اون لحظه ناگهان خود کودکش رو  به یاد آورد که به خاطر نبودن بچه ای هم سن و سالش توی محله ای که زندگی میکردن همیشه تنها بود . البته که از دید بقیه این طور بود... از دید خودش اون بهترین دوستای دنیا رو داشت... دوستایی که توی دیدگاه رهگذرا به چشم نمیومدن ولی برای اون دلایلی بودن که میتونست هر روز صبح با خوشحالی بدون اینکه نگران این باشه که کسی نیست تا باهاش بازی کنه بلند شه و بخوابه تا فردا دوباره به کارش ادامه بده... کتاب ها برای دخترک 6 ساله پناهگاهی ساخته بودن که هیچ کس نمیتونست خرابش کنه... پناهگاهی که باعث شده بود از اینکه تنهایی بازی میکنه یا وقت میگذرونه هیچ وقت ناراحت نباشه... با اینکه هنوز خوندن و نوشتن بلد نبود ولی به خاطر درخواست های زیادی که از مادرش کرده بود و تعداد دفعات بالایی که مادر مهربونش شب ها با وجود خستگی بعد از کار براش کتاب هارو میخوند خط به خط تمام کتاب هاش رو از حفظ بود... هرچقدر هم که به تصاویر کتاب هاش نگاه میکرد و داستان هارو از حفظ داخل ذهنش مرور میکرد خسته نمیشد... به هر حال بهترین تفریحش همین کار بود... هرچقدر هم که از بازی با حیوون های سنگیش و کاردستی های بن تنش لذت میبرد اما خوب میدونست هیچ چیزی جای کتاباش رو براش نمیگیرن. مهر اون سال به پیش دبستانی رفت... دوست پیدا کرد و برعکس زمان هایی که توی خونه تنها میموند همبازی های زیادی به دست آورد که میتونست روز هارو کنارشون خوش بگذرونه و خوشحال باشه... ولی در نهایت شب ها هنوزم پدر و مادرش بودن که با خوندن کتابی قدیمی یا جدید بهترین خوشحالی روزشو بهش هدیه میدادن... از افکارش بیرون اومد و خودش رو دوباره روی تخت پیدا کرد به همراه کتاب جدیدش که داخل دستاش منتظر مونده بود تا خونده بشه... 10 سال و این هنوزم داستان های قبل خوابش بودن که باعث میشدن روزشو به شیرینی تموم کنه... از دوست قدیمیش به خاطر وقفه ای که افتاده بود عذرخواهی کرد و بعد در حالی که دنبال صفحه ی شروع فصل اول میگشت خوندن رو دوباره از سر گرفت...

 

+خیلی وقت بود ننوشته بودم از این کوتاهام برای همین امشب گفتم بنویسمش ولی از اونجایی که ساعت 1 صبه و گفتم شاید خیلیا آن نباشین پیش نویس کردم فردا ( که وقتی دارین میخونینش میشه الان ) پست کنم بخونین D:

  • Tree tanbal 🦥🥥

هرشب منتظرت میمانم

دوباره زمانش رسیده بود . زمانی که هرشب مشتاقانه منتظرش می نشستم . زمانی که میتوانم نورم را به رویت بتابانم و صورت زیبایت را در حالی که به خواب عمیقی فرو رفته ای تماشا کنم . امشب هم مانند شب های دیگر ، آرام آرام راه نورم را به سمتت پیدا و نگاهت میکنم . قدم به قدم جلوتر تا اینکه بالاخره پا به درون رویا هایت می گذارم . هرشب توی رویا هایت نگاهم میکردی و باعث میشدی بیشتر دلم بخواهد خیره بهت نگاه کنم . ولی هربار سر ساعت مشخصی این حقیقت تلخ بهم برمیگشت که دیگر وقتش است برگردم و جایم را به خورشید بدهم و دوباره منتظر بنشینم تا زمان برگشتنم از راه برسد . شب پشت شب میامدم و میرفتم و تو صبح به صبح بیدار میشدی و با لبخندی بر روی لب هات زندگیت را میگذراندی بدون آنکه منو به خاطر بیاوری ، بدون آنکه بدانی چطور با طرز نگاهی که تو خواب هایت داشتی مرا مجذوب خود میکردی . به هر صورت این اتفاقات جز خواب و رویاهات بود و من این توقع را نداشتم که من را در یاد خود نگه داری ، من فقط ماه کوچکی بودم که شب های رویا هایت را روشن میکرد.  ولی هرچقدر هم که این حقیقت تلخ باشد من باز هرشب پشت پنجره اتاقت نورم را میتابانم و منتظر میمانم تا بخوابی و بعد دوباره به رویاهایت باز میگردم  و تماشایت میکنم تا هنگامی که دوباره مجبور شوم جایم را به خورشید بدهم و منتظر شب بعدی بمانم .

 

  • Tree tanbal 🦥🥥

همینیم که هستیم

توی خیابون ها قدم میزدن . به زمین نگاه میکرد و پاهاشون رو در حالی که به نوبت یکی بعد از دیگری برای حرکت کردن به سمت جلو از زمین بلند میشدن و دوباره مقداری جلو تر به زمین برمیگشتن رو از چشم میگذروند . داشتن فرار میکردن . اما از چی ؟ از دنیای پشت سرشون ، از دست عقربه هایی که ساعت به ساعت از زندگیشون رو کم میکرد . بدون اینکه باهم حرف بزنن فقط قدم میزدن تا اینکه بالاخره به یه کلبه کوچیک وسط جنگل رسیدن و تازه متوجه شدن که چقدر از شهر فاصله گرفتن . در زدن ولی کسی جواب نداد . کاپشنش رو در آورد و روی زمین انداخت و بعد ازم خواست که روش بشینم . فکر کنم اولین کلماتی بودن که بعد از اون مدت طولانی بینمون رد و بدل میشد . وقتی نشستم خودشم اومد و کنارم نشست و بعد از کمی مکث از سر اینکه مطمئن بشه جامون مناسبه به آسمون خیره شد . توی تصمیم گیری بین اینکه به صورتش نگاه کنم یا آسمون گیر کرده بودم تا اینکه متوجه انعکاس اون آسمون پر ستاره توی چشم هاش شدم و دلم خواست منم به اون منظره خیره بشم . در حالی که داشتم در کنارش به آسمون و ستاره هاش نگاه میکردم با خودم فکر کردم که چی مارو به اینجا کشوند ؟. شروع کرد به مرور کردن خاطرات چند ساعت پیش... خاطراتی نه چندان دور با حسی که انگار مدت ها ازشون میگذشت .

توی بالکن رستورانی نشسته بودن و در کنار دوستاشون آتیش بازی رو تماشا میکردن . از اون شب هایی بود که مطمئن بود هرچند سال هم بگذره قرار نیست مرور کردنشون خسته کننده بشه . وسطای آتیش بازی بودن که دستش رو کشید و باهم از اون محل بیرون رفتن . از این کارش تعحب کرده بود . اون آدمی نبود که غیرمنتظره رفتار کنه . دستم رو از دستش بیرون کشیدم و پرسیدم داری چیکار میکنی؟ فقط بهم نگاه کرد...طولانی نبود شاید دو ثانیه ، ولی طرز نگاهش توی اون دو ثانیه جوری بود که انگار برای ساعت ها داشت بهش نگاه میکرد . نگاهش درمونده بود و کاملا واضح که میخواد چیزی بگه... ولی نگفت و جاش دوباره اومد نزدیک ، دستم رو گرفت و جواب داد :«خواهش میکنم ، اینجا جاش نیست . نمیدونم کجا جاشه ولی اینجا...اینجا احساس راحتی نمیکنم . بزار یکم راه بریم تا جای مناسب رو پیدا کنم و بعدش قول میدم که بهت بگم دلیل این کارام چیه ». سرم رو آروم به سمت بالا و پایین تکون دادم و دوباره همراهش راه افتادم . منو کشوند و کشوند تا اینکه به یه خیابون خلوت رسیدیم . بالاخره وایساد ، دستم رو ول کرد و به آسمون خیره شد . به سمتم برگشت و با لبخند کوچیکی گفت :« اون طوری نگام نکن حس دیوونه ها بهم دست میده » جواب دادم :« نمیدونم تو الان چه حسی بهت دست داده ولی من دارم حس میکنم دارم با یه دیوونه حرف میزنم . چرا اون کارو کردی و منو کشوندی اینجا ؟» نفس عمیقی کشید و بالاخره شروع کرد به حرف زدن :« ما داریم بیش از حد به خودمون سخت میگیریم و من این وضعیتو دوس ندارم ... خسته شدم از بس خودم و خودتو دیدم که داریم سخت تلاش میکنیم و از خوشحالیای الانمون میگذریم برای آینده ای که تهشم قراره بمیریم . ساعت به ساعت از زندگیمون داره میگذره و ما داریم سخت تلاش میکنیم ، نمیدونیم چه زمانی قراره بمیریم و جای اینکه از الانمون استفاده کنیم داریم به خودمون سخت میگیریم . بیشتر از اونچه که باید . نمیگم نباید هیچ تلاشی برای آینده بکنیم ولی خسته نشدی ؟» منتظر بود جوابشو بدم ولی من فقط سکوت کرده بودم . نمیخواستم حرفی بزنم و منتظر بودم تا حرفاش تموم بشه . از نگاهش معلوم بود که خیلی وقته این حرف هارو توی خودش نگه داشته و این بد بود ، خیلی بد بود . بعد از اینکه دید جوابی نمیدم ادامه داد :« خواهش میکنم ، بیا بیشتر به الانمون اهمیت بدیم . بیا فرار کنیم از اون عقربه هایی که ساعت به ساعت از زندگیمون رو کمتر میکنن و این کار رو بدون فکر کردن به آینده انجام بدیم ، بیا تو لحظه زندگی کنیم ».

نیم ساعت بعد داشتم همراهش از عقربه ها فرار میکردم . پا به پاش توی خیابون هایی قدم میزدم که معلوم نبود تهش به کجا میرسه . و بالاخره من اینجا بودم ، جلوی در کلبه خالی ای کنارش نشسته بودم و به آسمون نگاه میکردم . ساعتو نگاه کردم و گفتم :« وقتی برگردم مامانم منو میکشه » با لبخند به سمتم برگشت و گفت :« بیا برای یه امشب ساعتای ذهنمونو بشکنیم و نگرانش نباشیم ».

دوباره به آسمون نگاه کردم . شکوندم ساعتای ذهنمو . حال بهتری پیدا کردم و با خودم فکر کردم چقد امشب حالم بهتره . برام مهم نیست وقتی برمیگردم چی میشه . ادم جدیدی میشم و دنیا باید باهام بسازه چون من همینی ام که هستم.... همینیم که هستیم .

  • Tree tanbal 🦥🥥

منم میتونم مثل تو باشم ؟

پنجره اتاق رو باز کردم و کنارش نشستم . سرمو یکم خم کردم تا بتونم آسمون بالای سرمو از زاویه بهتری تماشا کنم . روز خوبی نداشتم و نیازمند هوای تازه بودم تا حال و هوام عوض شه . در حالی که به آسمون ابری نگاه میکردم فکرایی از سرم گذشتن . چرا آسمون امشب ابریه ؟ تیرگی غمناکش دلیلی داشت ؟ اصلا آسمون هام میتونن ناراحت بشن یا اشک بریزن ؟ گاه عصبانی و بعضی وقتام احساس ناامنی کنن؟ دلم میخواد بدونم تیرگی امشبش به خاطر کدوم یک از دلیل هاست... کدوم حسش باعث شده بود به این رنگ در بیاد ؟ فکر کردن بهش مهم نبود ، چون میدونستم با هرسختی ام که شده فردا صبح که بیدار میشم به روشنی میدرخشه و آبی نیلی رنگ زیباش رو مهمون چشم تمام کسایی میکنه که به تماشاش ایستادن .

سوال بعدی توی ذهنم طنین انداز شد... منم میتونم مثل آسمون ها باشم ؟ با اینکه بعضی شبا از همه چیز خستم و ناراحت ، بازم میتونم روز بعدی رو با خوشحالی سپری کنم ؟.... چشمام رو به آسمون دوختم و ازش پرسیدم :«منم میتونم مثل تو باشم ؟».... با اینکه میدونستم نمیتونه جوابم رو بده منتظر موندم و چشمام رو حتی برای یه لحظه از روش برنداشتم . تا اینکه صدای پارس سگی که اون اطراف بود منو از افکارم به بیرون کشوند . از کنار پنجره بلند شدم و به سمت تخت خوابم رفتم . ساعت روی میزم 23:58 دقیقه شب رو نشون میداد . دراز کشیدم و به سقف خیره شدم . 

ذهنم تصمیم گرفته بود به جای آسمون جوابی که دنبالش بودم رو بهم بده . جواب داد :« هر روزی جدیدیه متفاوت با روز قبلت . شاید امروزت خوب نگذشته ولی هیچ کسی از فرداش خبر نداره، پس چشماتو به امید اینکه فردات قشنگ تر باشه ببند و بدون اینکه به چیز دیگه ای فکر کنی بخواب ».

«وقتی ثانیه شمار با دقیقه شمار یکی میشن دنیا برای لحظه کوتاهی نفسشو حبث میکنه »

ساعت دوازده شبه . امیدوارم فردا یکم خوشحال تر باشم :)

  • Tree tanbal 🦥🥥

پروانه ها

در حال نوشتن بخش مربوط به خودش درباره تحقیقی بود که قرار بود همراه دوستاش تا فردا تحویل معلم بدن . آروم چشماش رو بالا آورد تا ببینه دارن وظایفشون رو انجام میدن یا اینکه باز از زیر کار در رفتن و نصف وقشتون جای اینکه تحقیقو بنویسن به زیر زیرکی نگاه کردن همدیگه گذشته ؟ و بعله... درست حدث زده بود . مچ یکیشونو در حالی که داشت به اون یکی نگاه میکرد گرفته بود . با خودش فکر کرد که از دست این دوتا . پروانه های ذوق توی دلش با فکر اینکه خدایا چقد بهم میان تکون خورد . همیشه وقتی میدید که کنار هم این طوری رفتار میکنن پروانه هاش تکون میخورد . شرط میبست برای اونام همین طور بود ... هر دفعه که چشماشون وقتی داشتن زیرزیرکی همو نگاه میکردن به هم برای ثانیه ای قفل و یه ثانیه بعدش به خاطر خجالت به پایین برمیگشت پروانه ها تکون میخوردن . اون احساسات استرسو خجالت و خوشحالی که پروانه ها باعثش میشدن . سرشو پایین انداخت و توی تصوراتش غرق شد . سناریو هایی از این دوتا میچید . سناریو کنار ساحلشون ، سناریو سینما رفتنشون . چیز ثابت توی تمام اون سناریو ها که هرکدوم به صورت شیطانی ای توی ذهنش چیده شده بودن ، لبخند و خوشحالیه توی چهره هاشون بود... ذوق توی چشماشون بود... علاقشون نسبت به هم دیگه . پروانه ها باز دست به کار شدن و از تصورات زیباش به دنیای واقعی برش گردوندن . در حالی که توی شکمش از ذوق ناشی از تصورات میچرخیدن بهش این پیام رو میرسوندن که اگر به این ذوقات ادامه بدی اخرش کار دست خودت میدی D: . با یه لبخند بزرگ ناشی از وایب دو دوست عزیزی که کنارش نشسته بودن دوباره به صفحه خیره شد تا به کارش ادامه بده... ولی پنج دقیقه بعد دوباره خودش رو در حال فکر کردن گیر انداخت . فکر کردن درباره اینکه... کسی هست که به خاطرش پروانه هاش تکون بخوره ؟ یکی که زیرزیرکی نگاش بکنه و با فکر کردن بهش لبخند روی صورتش تا مدت ها لونه کنه ؟ یه کسی که باعث بشه پروانه های لعنتی خودش جای اینکه از ذوق کاپلای دیگه تکون بخورن از ذوق دیدن قیافش به لرزه در بیاد ؟ 

شاید یه روز بفهمه ، شایدم نه.... ولی الان این مهم نبود . مهم این بود که ساعت 11 شبه و هنوز تحقیق رو کامل نکردن . کاغذ لوله شده ای برداشت و محکم توی سر اون دوتا زد و گفت که اگر تا 12 تمومش نکنن جوری از به وجود اومدنشون پشیمونشون میکنه که هیچ بنی بشری به چشم ندیده 

 

+خدمت شما نوشتمش ک جر نبدید @پرسون @هستی XD

++بر گرفته از یه چیزی... به چه چیزیش کاری نداشته باشید XDD

  • Tree tanbal 🦥🥥

قدر زمان دونستن

 

 

آروم آروم چشمام رو باز میکنم و با تاریکی عمیقی رو به رو میشم ، به خاطر سردرد های اخیرم شب ها دور و بر ساعت 3 از خواب میپریدم . به سمت آشپزخونه راه میفتم و وای فای رو روشن میکنم تا یکم پیام های گوشی رو چک کنم . توی یکی از گروه ها رفتم و نوشتم :کسی بیداره ؟. یک دقیقه... دو دقیقه... کسی جوابم رو نداد ; همه خواب بودن و خب ، توقع هم نداشتم که بیدار باشن . دوباره وای فای و گوشی رو خاموش کردم و به تختم برگشتم . به سقف خیره شدم و تلاش کردم به چیزی فکر نکنم ; و بعد آروم آروم چشمانم رو بستم و در سالن سینمای خالی ای چشمانم رو باز کردم . در حالی که داشتم دور و اطراف رو نگاه میکردم پروژکتور ناگهان روشن شد و تصویر های آشنایی رو روی پرده سینما انداخت . تصاویری آشنا و سیاه و سفید ... فیلم قدیمی خاطراتم . عکس ها اسلاید به اسلاید از جلوی چشمام میگذشتن ، عکس تولد پارسال ، عکس زمانی که در خانه پدربزرگ و مادربزرگ یلدا رو جشن میگرفتیم ، عکس و فیلم های آخرین روز سال نهم :)

با دیدن عکس و فیلم ها و دیدن لبخند کسایی که برام عزیزن ، و با به یاد اوردن تمام اون لحظات خوشی که کنارشون گذروندم من هم ناخودآگاه لبخندی بر روی لب هام نشست . اما هرچی بیشتر از فیلم میگذشت ، لبخند منم کمرنگ تر میشد . چون ذهنم منو از تمام اون خاطرات قشنگ برگردوند به الان ، منه الانی که توی قرنطینه نشستم و هر روزم رو عادی تر و بی هیجان تر از دیروز میگذرونم ، منه الانی که توی این مدت به زور دوست و فامیل هامو دیدم و دیگه مثل قبل کنار خانوادم تلویزیون تماشا نمیکنم . رنگ سیاه و سفید فیلم و عکس هام نشون دهنده همین بود...برای اینکه یادم بندازه اینا همه برای قدیم بودن ، همه خاطره بودن . دوباره از خواب پریدم و با اون تاریکی عمیق رو به رو شدم . ساعت روی میز 5 صبح رو نشون میداد ، با اعصاب خوردی دوباره روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ... لبخندی از روی درد روی لب هام نشست ; درد و دلتنگی برای روزای قدیم . با خودم گفتم کاش قدر اون روز هارو بیشتر میدونستم...

در حالی که چشمام رو میبستم به خودم گفتم فقط صبر کن قرنطینه تموم بشه ; تمام زمین و زمان رو لیس میزنم و دوستام رو موقع دیدن دوبارشون چنان محکم بقل میکنم که زیر فشار بغلم له بشن . خاطره هایی با خانواده و دوستانم میسازم که موقع فکر کردن به تک تکشون لبخندی به روی لبام بشینه ... لبخندی که بعد دیدن سیاه و سفید بودنشون هیچ وقت کم رنگ نشه 

  • Tree tanbal 🦥🥥

به امید روزی که دوباره کنار هم باشیم

 

 

دلم برای دست هات تنگ شده . دست هایی که هروقت به کوچیک ترین کمکی نیاز داشتم به سمتم میومد . دست هایی که هروقت زمین میخوردم از جام بلندم میکرد و کمکم میکرد دوباره روی پاهام بایستم ،همون دست های خوش بوت که همیشه بوی قهوه میداد .از وقتی که ازم دور شدی هر وقت بوی قهوه به مشامم میرسه غمی وجودم رو فرا میگیره . انگار که زنجیری به روی قلبم بستن و نمیذارن راحت نفس بکشم ، نمیذارن مثل زمانی که پیشم بودی آزادانه بتپه . هر دفعه بیشتر از دفعه قبل دلم میخواد دوباره ببینمت ، دوباره دست هامون رو به هم گره بزنیم و روی شونه هات به خواب برم . و رویای با هم بودنمون تو پارک و شهربازی رو ببینم . 

دلم برای چشم هات تنگ شده . چشم هایی که با اشتیاق و علاقه نگام میکردن . همون چشم هایی که هروقت فیلمی غمگین با هم تماشا میکردیم مثل بچه ای دوساله گریه میکرد و هروقت اون کیکی که دوست داشتی رو میخریدیم برق میزد . 

موهای خرماییت ، لب های درخشان و براقت . به جرعت میتونم بگم توی زندگیم هیچ کس رو مثل تو ندیدم ، و مطمنم هیچ وقت هم نخواهم دید . تو برام از تمام دنیا خاص تر بودی ، زیباتر بودی . و تا ابد هم همین طوری میمونه . به خودم قول داده بودم جز تو دیگه عاشق هیچ کسی نشم . حالا هم که نیستی باز سر قولم میمونم . به امید روزی که دوباره ببینمت و بوی دستت رو حس کنم ، به امید روزی که برق زیبای چشمات رو ببینم ،به امید روزی که دوباره کنار هم باشیم .

  • Tree tanbal 🦥🥥

صاحب این وبلاگ فوت کرده

این آخرین سلاممه ، و قراره آخرین خداحافظیم هم باشه .

چقد از کلمه آخرین و هرچی که معنی شبیه بهش داشت بدم میومد ، ولی الان دارم میبینم که با وجود تنفرم از این کلمه ها ، همیشه آخرین هام رو تجربه میکنم . آخرین بار که به یه جایی رفتم قبل اینکه بسته بشه ، آخرین باری که دوستم رو قبل اینکه بره ببینمش ، آخرین روز از 14 سالگیم . آخرین سلام و آخرین خداحافظیم . مردن توی 15 سالگی چیز خوبی نیست . ولی توی این سن همیشه یه دلیل برای مردن هست . سختی یه نوجوون بودن ، حس گندی که به خاطر گیر کردن قاطی احساساتت توی این سن بهت دست میده ، حسی که یه جایی بین بچگی و بزرگی گیر کردی و دلت میخواد بچه بمونی و از سختیا فرار کنی ، ولی همه بهت میگن بزرگ شو . فشار درس و مدرسه ، رابطه بد با یه دوست عزیز و خیلی چیزای دیگه . چقد زود گذشت اون روزایی که هنوز توی دبستان بودم و بدون اینکه نگران کوچیک ترین چیزی باشم برای خودم شادی میکردم و خوشحال بودم .

هیچ نظری ندارم دوستام قراره منو با چی به خاطر بیارن . همونی که تا میدیدت از پشت میپرید رو کولت و تمام کت و کول طرفو میاورد پایین ؟ همونی که برای اینکه قبول کنه کی پاپره حدود 5 ماه داشت این نظرو رد میکرد و تهش دید داره اهنگای کیپاپش از انگلیسیاش بیشتر میشه ؟ یا مثلا اونی که یکی از بزرگ ترین دلیلش برای وب زدن لایک کردن پست مردم بود ؟XD . خودمم خندم میگیره

 یا مثلا خانوادم ... اونا قراره چه فکری بکنن ؟

حتی فکر کردن به این چیزام باعث میشه یه حال عجیبی پیدا کنم . با هرچی و هر خاطره ای که منو به خاطر میارن ، فقط امیدوارم چیز خوبی باشه 

معمولا توی جمع دوستام من اون کسی بودم که هروقت یکی درباره این چیزا فکر میکرد میزدم تو سرش و میگفتم ودف نه این فکرا چیه مثببتتت بااشییدد...

ولی تهش من الان اون کسیم که مرده 

حیف اون کنسرتایی که برنامه داشتم یه روز برم و دیگه نمیتونم برم ، اون آلبومی که به بابام گیر داده بودم برام بگیره و داشت راضی میشد... و اون همه سریال و انیمه ای که شروع کرده بودم و قراره نصفه و نیمه بمونه . 

اون همه برنامه که با دوستام ریخته بودم بریم بیرون ، قولایی که به تک تکشون داده بودم که تا تهش پیش هم بمونیم . 

و این نامه هم اینجا به پایان میرسه ، آخرین نامم ... آخرین پستم 

خدافظ

+ین چالش از اینجا شروع شده و ممنونم از هستی که دعوتم کرد @-@

جز هستی و پرسون کس دیگه ای رو خوب نمیشناسم برای همین یسره از همه میدعوتم که بیان توی چالش شرکت کنن

+حالا تصور کنین من واقعا مرده بودم ( که قرار نیست حالا حالا ها این اتفاق بیفته من قراره خر زندگی رو بچسبم XD ، تولد 120 سالگیم باید همه باشن XD . انقد که برنامه و کار دارم برای آیندم که اره باید بگم صد سال سیاهXD ) با چه چیزی منو به خاطر میاوردین ؟

 

  • Tree tanbal 🦥🥥

my dreamy tree house

a sloth in the bed

So don’t hide yourself

will you show me yourself

Be comfortable with the way you are

That's right, it's okay to be okay

that's okay / d.o
Designed By Erfan Powered by Bayan